سرماخوردگی و ولنتاین

از همین الان بگم که قراره امروز دو تا مطلب بنویسم که هیچ کدوم به هم ربطی ندارند.

  • یه دو سه روزی هست که گلوم درد می کنه، زیاد بهش محل نذاشتم.  تا امروز که واقعا حالم بد بود و بالاجبار رفتم دکتر. دکتر هم تشخیص داد که لوزه م ورم کرده و برام پنیسیلین نوشت که بزنم. من هم زیر بار نرفتم و هر چی گفت خوبه من قبول نکردم(مثل بچگی هام). خلاصه برای یک هفته آموکسی سیلین و پروفین تجویز کرد تا ایشالا خوب بشم. ولی نمی دونم تو این هاگیرواگیر این سرماخوردگی کجا بود که سر وکله ش پیدا شد. ناسلامتی دو هفته دیگه کنکور دارم و باید بکوب بخونم، ولی حالا سرما خوردم.

 

  • با دوسه روز تاخیر ولنتاین رو تبریک میگم . چیز جالبیه این روز عشاق. نمی دونم چرا بعضیا اصرار دارن که واسه همه چی یه نسخه وطنی بپیچن. تو این چند روز چند تا ایمیل اومده که خودمون بهترشو داریم و از چند هزار سال پیش روز عشاق داشتیم  و از این حرفا..... ولی به نظر من ، اصل اینه که یه روز قشنگ داشته باشیم و تبریک بگیم، حالا ایرانی بودن یا نبودنش خیلی مهم نیست. حالا که بحث عشق شد بذارید یه مطلب جالبی که تو چلچراغ راجع به چگونگی ایجاد علاقه خوندم رو بگم. اینجوری نوشته بود:

"برای اینکه گپی ساده را به مهمترین اتفاق زندگیتان تبدیل کنید ، کافی است موارد زیر را در نظر داشته باشید:

بین 90 ثانیه تا 4 دقیقه طول می کشد تا طرف مقابل تصمیم بگیرد از شما خوشش می آید یا نه. معیار انتخاب او در این مدت کوتاه حرف های شما نیست:

55 درصد از این انتخاب بر اساس بیولوژی "زبان بدن" و حرکات دست و صورت شماست.

38 درصد بر اساس طنین صدا و سرعت تکلم شما

7 درصد بر اساس آنچه گفته اید."

 

 

 

 

 

عشق در چشمانم موج میزد

به من مردی که در عشقش راسخ است نشان دهید

تا به شما یک مرد خوشبخت نشان دهم

عاشقش بودم، اما نگفتم

و او دست دیگری را گرفت

و وقتی او این را گفت

در خود شکستم

و گریستم

 

عشق در چشمانم موج می زد

من فقط آن را ندیدم

یک نفر او را برد

آه، من کور بودم

عشق در چشمانم موج می زد.......

 

روز از پی روز

به هر طریق

من بهترین هایم را به او عرضه کردم

اما او بیشتر میخواست

خوب

امیدوارم به آنچه می خواهد برسد

و همیشه فکر می کنم کنارم است

و او پر کشید

 

اما عشق در چشمانم موج می زد

من فقط آن را ندیدم

یک نفر اورا برد

من کور بودم

عشق در چشمانم موج میزد...

عشق در چشمانم موج میزد...

 

از اونجایی که این هفته هیچ کتابی نخوندم، فیلمی ندیدم، بر حسب اتفاق علی پروین کاری نکرد و ژنرال هم بی آزار بود و ... من هیچ مطلب زردی برای گفتن ندارم.

روزنه ها

روزنه ها

با یک دست

گلی از آتش

می چینم؛

و با یک دست

ساقه ای از آب؛

و دنبال گلدانی

از خیال

 می گردم.

 

پنهان کاری

امروز کتاب "عادت می کنیم " زویا پیرزاد رو خوندم. کتاب جالبی بود و خوب تونسته بود سه نسل ایرانی رو به تصویر بکشه (البته بیشتر هم سنهای خودش) .

ماه منیر (مادر بزرگ) ، آرزو (مادر)  و آیه (دختر). این سه نفر سه نسل رو معرفی می کرد و هم چنین مشکلات بین سه نسل  رو خوب نشون می داد. به عنوان مثال آیه نمی تونست خیلی از حرفاش رو با مادرش مطرح کنه و در نتیجه از طریق وبلاگ اون حرفا رو میزد. حتی خود آرزو هم در مطرح کردن حرفهاش با ماه منیر (مادر بزرگ) مشکل داشت. به هر حال کتاب فاصله بین نسل ها رو خوب نشان داده بود.

امروز داشتم با یکی از دوستام از دانشگاه می اومدم ، و او یه بحثی مطرح کرد به این صورت که آدم هر مساله رو نتونه با خانواده اش در میون بذاره یا به قولی پنهان کاری کنه، اون کار پنهانی فرد یک کار اشتباه هست.

من  با این  حرفش موافق نبودم، آخه بعضی حرفای آدمو،  خانواده بد برداشت می کنن یا شاید خوب متوجه نشن یا شاید بعضی وقتها به خاطر دید سنتیشون ، مخالف اون باشند. و اصولا برای هر فردی یه حریم شخصی وحود داره که آدم دوست داره هیچ کسی از اون خبر نداشته باشه. خانم زویا پیرزاد یه  رمانی دارن به" نام من چراغها را خموش می کنم" که به همین مساله حریم شخصی می پردازه، یا یه رمان دیگه به اسم دفترچه ممنوع از "آلبا دسس په دس" . به هر حال هر پنهان کاری بر کار اشتباهی دلالت نمی کند.

وبلاگ

,فکر کنم این دفعه چهارم هست که وبلاگ می زنم. امیدوارم این بار این وبلاگ بتونه پایدار باشه.