·          امروز دوتا امتحان داشتم، قرار بود صبح امتحان کاربرد کامپیوتر(اکسس) باشه که هر چی صبر کردیم دیدیم استاد نیومد، یکی از بچه ها به استاد زنگ زد که استاد کجایین و از این حرفا. استاد مث اینکه تازه یادش افتاده بود امروز قرار بود امتحان بگیره ، گفت : امتحان باشه واسه 4 تیر. به هر حال این که برگزار نشد. بعد از ظهر هم امتحان نقشه کشی 2 که از اونی که فک می کردم خیلی آسونتر گرفت. من هم امروز مثبت شده بودم و تمام تمرین ها م رو به همراه پروژه ای که گفته بود (نقشه مرکب از دست شاتون) رو سیمی کرده بودم و بهش دادم . کلی استاد (مهندس عمو رضایی)حال کرد. آخه تو 3 گروه هیشکی تمرین تحویل نداده بود چه برسه به این که اونو سیمی کنه و تحویل بده.

 

·          هم چنان درگیر پروژه ها هستم . بحمدلله امداد غیبی به کمکم اومده و تا حالا تونستم دو تا پرژه رو از بچه های سال بالایی کش برم و با کمی دستکاری تحویل استاد بدم. ولی هنوز 5 تای دیگه مونده. هم چنان ما(من و خودم) از امداد غیبی التماس دعاداریم.

 

·          مثلا می خواستم این ترم آخرین شماره نشریه "رفیق" رو بزنم. ولی نشد دیگه. مطلباش هم آماده بود و فقط یکی دو تا مطلب دیگه مونده و صفحه آرایی. ولی نشد. فک کنم بهترین خاطره ای که تو دانشگاه دارم همین نشریه هستش. سه سال پیش امتیازشو گرفتم  و تقریبا هرترم یه بار با کمک بچه ها چاپش کردیم. (کلا هفت شماره). یه بار هم تو جشنواره اول شدیم. یه بار هم به خاطر همین نشریه اساتید محترم ما (من وسردبیر)رو انداختن، اونم با اختلاف یه دهم. یعنی با 9.9 انداختن که آتیش بگیریم. راسسی بگم که موضوع نشریه طنز و دانشکده ای بودو شوخی با زمین و زمان.  به هر حال خاطرات خوبی بود. تنها کاری بود که واسه دل خودم بود 

 

·          این روزا مجتمع فنی و مهندسی حال و هوای دیگه داشت. بچه های سال آخری تو حیاط در حال عکس گرفتن بودن و هر رشته ای در حال تدارک جشن فارغ التحصیلی و فروختن بلیط. دیشب جشن کامپیوتری ها بود. شعارشون جالب بود.

/ Computers shutting down, save your memories /.

 

·          دیروز آخرین روزی بود که کلاس رفتم. و به این ترتیب دانشگاه هم تموم شد. خیلی زود گذشت. انگار همین دیروز بود که روز اول بود و دغدغه  این که دانشگاه چطوریه و...یه وقتایی فک می کنم که خیلی دنیای بیخودیه، آدم نمی فهمه چطور داره عمرش میگذره. چی بگم والا.

حرفهای ما هنوز ناتمام مانده است

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود